به بتهاي ذهني و خاطره ازلي بينديشيم

نوشتن از كتاب بتهاي ذهني و خاطره ازلي كار آساني نيست همچنانكه خواندن آن. چه از ابتداي امر دريافت كليات آنچه هدف غايي نويسنده است ساده مي نمايد اما درك جزئيات منوط به دانستن نكات و شناختن افراد بسيار و ديدگاههاي آنهاست. با اينهمه هرچند كه شايد شايگان نيز بعضي از گفته هاي پيشين خود را قبول نداشته باشد اما كتاب ذهن را به چالش مي كشاند كه بينديشد … كه بينديشيم » چرا شكاف بين روح و جسم در بطن فرهنگ غربي بوده است؟» خاطره ازلي ما چيست؟ وشايد فكر كنيم حال كه مذهب كه در ما ريشه دوانده و بخشي از بتهاي ذهني ما زاييده آن است، آرام آرام از ذهن و زندگي ما كنار ميرود چه چيز جاي آن را ميگيرد؟ آيا اصولا جاي خالي ايجاد ميشود كه بايد پُرش كرد؟ دراين دوران كه به سوي دهكده جهاني پيش ميرويم، بايد معارضه اي را تعريف كرد؟ » كه در چيره گشتن بر هر معارضه اي برابري نيروهاي موثر و تجانس ساختماني ايده هاي عامل در كشمكش، وسيله اي براي زايش نو، بازسازي خود و ايجاد نيروهاي نو خواهد شد.»

چند جمله از كتاب

-اگر آن روح فياضي را كه محرك هنر است و آن روان خلاقي را كه هنر پرورده آن است وآن دل خرمي را كه هنر در آن مي شكفد درنيابيم، هنر هيچ ملتي را نفهميده ايم.

-صورت ازلي : تصوير نخستين : همان رشته نامرئي ست كه خاطره قومي ما را تشكيل ميدهد

-با آغاز عصر «كولونياليسم»و استعمار منظم كشورهايي كه مقهور سيطره تكنيك مغرب زمين اند، مسلم گشت كه اين جريان تاريخي، بازناگشتني ست و سوائقي كه اين جريان را پيش ميرانند بيشتر تابع نظام سودجويي اند تا تعاطي معنوي تمدنها. از اين زمان به بعد چنين تاريخي كه ديگر جهاني شده ضرورتا از آن ما نيز مي گردد اما نه از اين رو كه ما در ايجاد آن سهيم بوده ايم بلكه چون هيچ چيز ما را در برابر تجاوز آن حفظ نمي كند.

-از امروز به فردا نمي توان روح يك قوم را تغيير داد. و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم چيزي از آنچه انسانيت انسان را پندار مسلمانان، هندوها، يا ژاپني ها كه در ميان آسيائيها از همه غربي تر شده اند، ميسازد در كنه ذهنمان باقي خواهد ماند.
اين بقايا غالبا از اعماق بيرون مي آيند، عرض اندام مي كنند، واكنشهاي ما را متعين مي سازند، در فكر ما اثر مي كنند و روال عاطفي ما را در جهتي سوق مي دهند و درست در همين حوزه عاطفي است كه ما همان هستيم كه بوده ايم.

-هنر شرقي همواره در سنت خود باقي مانده است. غرض از هنر سنتي آن خاطره جاوداني است كه ساختمانهاي ذهني و مالا آن كل سازنده نظام فرهنگي ما را حفظ مي كند. هنرمندان ما قرنهاست كه همان نقش ها و همان الگوها را كه به تجربه و زيست معنوي شان غني شده اند مكرر ميسازند. منظور هنرمندان ما نه ابداع انفرادي و تغيير، بلكه وفاداري به روح و خاطره قومي ست.
جنبه ديگري از بروز اين وفاداري همانا محو فرد در كلي است كه فرد را در خود مستحيل ميسازد. همين است كه پرده گمنامي آفريده هاي هنر آسيايي را مي پوشاند و تجربه معنوي كلي انسان چنين اهميت نزد ما مي يابد. زيرا فقط كساني كه متذكر هستند به اين خاطره راه دارند و فقط كساني ميتوانند متذكر باشند كه محجوب نمي مانند. محجوب نماندن يعني راه بردن به اسرار و هر رهبردي حكم گشودن جهاني ست كه در درون هنرمند نيز هست. جهان گشايي به اين معناي خاص، ناشي از ديد هنرمند از حقيقت است. حقيقتي كه نه به صورت شيئيت اشيا- دايره، مكعب يا حجمهايي كه بدست آدمي منجمد گشته است- جلوه ميكند، بلكه حقيقتي كه در گنبد فيروزه اي حاشيه كويري مي درخشد، يا در خلوت يك آبشار چيني حكمفرماست، يا در لبخندي كه بر لبان يك «بوداي ساتوا» نقش مي بندد تجلي مي كند.

براي من جالب بود :

رنسانس كارولنژي:
رنسانسي كه در قرن نهم در اروپا اتفاق افتاد
وضعیت الهیات مسیحی در ابتدای قرون وسطی
پنج قرن ابتدای قرون وسطی، (از قرن پنجم تا دهم )، «قرون تاریک» نامیده می شود. نویسنده ای مسیحی وضعیت الهیات را در این دوره چنین توصیف می کند: برای کلیسای غرب، نخستین نیمه قرون وسطی، یعنی تا سال 1000 م، به درستی قرون تاریک نامیده می شود. در پایان قرن چهارم، نیه غربی امپراطوری روم زیر امواج هجوم بربرها قرار گرفت و در سال 410 م، آنچه تصور ناپذیر می نمود، به وقوع پیوست و شهر رم به تصرف اقوام بربرها در آمد. در سال 476 آخرین امپراطور امپراطوری غرب، به دست یک پادشاه گوت از تخت به زیر کشیده شد و بدین سان، موجودیت امپراطوری غربی عملا پایان یافت. غرب سالیان سال در معرض حمله های ملل و اقوام گوناگون قرار داشت. از اسپانیا، مسلمانان در حال پیشروی بودند. از شمال، اسکاندیناوی ها در حال سرازیر شدن به سوی جنوب بودند. و در نقاط گوناگون نیز اقوام مختلف بربر، اروپا را عرصه تاخت و تاز خود کردند. این دوران، دوران آشوب و هرج و مرج بود که تمدن غرب را در آستانه نابودی قرار داده بود.
میراث گذشته در معرض نابود شدن قرار داشت. برای مثال، تمام اطلاعاتی که از فلسفه در دست بود، عمدتا به آثاربوئتیوس محدود می شد. کلیساها و خصوصا دیرها، هر چند به شکل محدود، تنها امکان فراگیری و حفظ دانش را به وجود آورده بودند و اوین دیرها اغلب، جزایر ثبات در اقیانوس هرج و مرح آن زمان بودند. در زمان پیروی ها و موفقیت های شارلمانی، که در سال 800 تاجگذاری کرد، دوران کوتاه آرامش حکمفرما شد. وی امپراطوری متحد و با ثباتی به وجود آورد که در آن مجددا فرصت شکوفایی تمدن و کسب دانش به دست آمد. در این دوران که عصر رنسانس کارولنژی نامیده می شود، برای مدت زمانی کوتاه کسب علم و دانش رونق گرفت.

اطلاعات بيشتر: تاريخ فلسفه جلد دوم و سوم ؛فلسفه قرون وسطا و اواخر قرون وسطا و دوره رنسانس ؛ فردريك چارلز كاپلستون ؛ابراهيم دادجو
ناشر: علمي و فرهنگي چاپ اول: 1388
فلسفه در مسیحیت باستان، کریستوفر استید، ترجمه: عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب و مرکز بین المللی گفتگوی تمدن ها، چاپ اول، 1380

مایستر اکهارت
(۱۲۶۰-۱۳۲۷ میلادی) دین‌شناس، فیلسوف، عارف، شاعر و خطیب آلمانی‌تبار بود. او در نزدیکی شهر گوتا در ایالت تورینگن کشور آلمان زاده شد. گفته‌اند که مایستر اکهارت در زبان آلمانی همان تاثیری را داشته‌است که دانته در زبان ایتالیایی داشته،‌ چنان که باعث شکوفایی آن زبان گشته‌است. اکهارت در صومعه‌ای متعلق به فرقه دومینیکن آموزش‌های اساسی را طی کرده و سپس در شهرهای مختلف به کسب علم و دانش پرداخته‌است. مایستر اکهارت همچنین به تعلیم الهیات مسیحی در شهرهای مختلف آلمان می‌پرداخت. در همین مدت، کلیسا او را کفر و زندقه محکوم می‌کند (ويكي پديا)
سانسور کلیسایی باعث شد که آثار او انتشار وسیع پیدا نکنند. حتا به نظر می‌رسد که کسی مثل مارتین لوتر او را نمی‌شناخته است. در قرن‌های هجدهم و نوزدهم است که علاقه به مایستر اکهارت بالا می‌گیرد و کوشش‌هایی برای جمع‌آوری مجموعه‌ی آثار او آغاز می‌شود. مجموعه‌ی آثار مایستر اکهارت سرانجام در قرن بیستم چاپ می‌شود.
از مجموعه سخنان او آمده است:
من به تازگی در این باره اندیشیده‌ام که آیا می‌خواهم از خدا چیزی را قبول یا تمنا کنم. در این مورد مایلم بسیار تأمل ورزم، زیرا آنجایی که من کسی هستم که از خدا چیزی را دریافت می‌کند، فروترو پست‌تر از او ایستاده‌ام، همچون یک خدمتگزار یا بنده؛ و او خود با عطایش همچون یک سرور است.
در زندگی جاودان نبایستی چنین [رابطه‌ای میان ما] باشد.
این تصور برابری و هم‌گوهری با خدا و کوشش برای درکی از مراتب هستی که برگرفته از اختلاف در مراتب جامعه‌ی انسانی نباشد، در سده‌های میانه در اروپا با واکنشی از طر ف کلیسا مواجه می‌شد که شبیه آن را در قلمرو سلطه‌ی اسلام از تکفیر منصور حلاج به خاطر گفتن «انا الحق» می‌شناسیم.

اتوپیسم
آرمانشهر خواهی/ عشق و علاقه به ایجاد یک نظم سیاسی و اجتماعی آرمانی / افلاطون را پایه گذار این مکتب شناخته اند/

راسيوناليست
به‌ اصالت‌ عقل‌ يا عقل‌گرايي‌ ترجمه‌ مي‌شود

اسپینوزا
با شیوه قیاس هندسی اثبات کرد که تنها یک جوهر ،خدا وجود دارد و هر موجود دیگر حالتی از ان است.فکر و بعد یا ذهن و بدن هر دو حالت یک چیزند.

هستی‌گرایی یا اگزیستانسیالیسم (به انگلیسی: Existentialism) جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسئولیت و نیز نسبیت‌گرایی است. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانه‌است که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است.
اگزیستانسیالیسم یک بینیش و دکترین فلسفی است که در قرون نوزده و بیست ، در اروپای غربی مطرح گردید و بر اصالت و جود و هستی انسان تاکید کرد. بر اساس بینیش اگزیستانسیالیستی ، انسان نخست بوجود آمد (اصالت و جود) ، پس از آن واجد ماهیت گردید این ماهیات او را از وجود اصلی اش دور ساخت. پس اگر انسان بتواند خود را از قید و بندهای ماهیات آزاد سازد و خود ، خودش را بسازد، آنگاه وارسته شده و صاحب مسئولیت می گردد.

تائوئیسم
فلسفه تائو روش فکری منسوب به لائوتزه فیلسوف چینی که مبتنی است بر اداره مملکت بدون وجود دولت و بدون اعمال فرمها و اشکال خاص حکومت. این اعتقاد اکنون ۲۵۰۰ ساله است و ریشه آن به کشور چین باز می‌گردد.
تائوئیست‌ها اعتقاد دارند که«تفکر فقط در مباحث بکار می‌رود و بی‌ارزش است. تفکر قبل از هر سودی دارای زیان است. آن‌ها اعتقاد دارند که برای راه درست زندگی باید عقل را طرد کرد. به همین دلیل آن را حقیر دانسته و می‌گویند»انسان باید به سادگی و گوشه‌گیری و غرق شدن در طبیعت بپردازد».

فرانسیس بیکن
(۲۶ ژانویه ۱۵۶۱- ۹ آوریل ۱۶۲۶) سیاست‌مدار و فیلسوف انگلیسی بود. بسیاری وی را محور اصلی تحول فکری در قرون وسطی می‌دانند تا جایی که او را از بانیانانقلاب علمی می‌شمارند و پایان سلطه کلیسا بر تفکر را به اندیشه‌های او نسبت می‌دهند.
منبع : ويل دورانت – تاريخ فلسفه

مينا جعفري

نوشتن دیدگاه

دسته درباره کتاب بتهای ذهنی و خاطره ازلی

درباره کتاب بتهای ذهنی و خاطره ازلی – قسمت دوم

شایگان در بخش دوم کتاب – بینش اساطیری – به چیزی می پردازد که به نظرش می تواند نجات بخش و راهگشای معارضه جویی فرهنگی معاصر باشد و راه حلی است برای فرار از فرهنگ مدرن و متهاجم غرب به ریشه های اساطیری عرفان و اشراق شرق.
بنابراین شایگان از عمل عقلی می گریزد زیرا که تاب مقاومت در برابر عقل گرایی مطلق غربی را ندارد و پناه به بعد دیگر وجود (البته او باور به وجود چنین بعدی دارد) می برد. بینش اساطیری را جایگزین خردگرایی می کند و ازین رو به خود اصالت می بخشد. اصالتی که به فرض شایگان می تواند در مقابل پویایی قد علم کند. از دید من شایگان برخورد تمدنها را به برخورد اصالت و پویایی کاهش داده است و اما
بینش اساطیری چیست و چگونه می تواند در مقابل خردگرایی قرار بگیرد؟
هرآنچه شاعرانه تر باشد حقیقی تر است. جهان رویاست و ادارکش با عقل میسر نیست. ادراک این جهان تنها می تواند با آکوستیک روح بدست آید و … . بینش اساطیری از چنین عبارت هایی تشکیل می شود. معنای دقیق این بینش عرفانی پشت کلماتی که شایگان از هندی، آلمانی و … انتخاب کرده است گم می شود اما می توان داستانی که شایگان می خواهد بازگو کند را ازین میان شناخت.
جامعه ای بدوی را در نظر بگیرید. اسطوره (میت Myth) نسخه ای قلابی از واقعیت در این جوامع نبوده است. بلکه تجربه ای بوده است ملموز که در زمان آغازین رخ داده و ازین رو زندگی بعدی بشر را تحت الشعاع قرار می دهد. اسطوره به معنای رایج علی نیست. اسطوره تنها اعتبار بخش یک رویداد است نه علت وقوع آن. در واقع اسطوره هیچگاه در پی زنجیره علیت یک رویداد نمی گردد بلکه با توضیحی ساده از کنار آن می گذرد. «همه چیز به اسطوره باز می گردد. اسطوره پیری ناپذیر است و همه چیز در بی زمانی ازلی با رستاخیز پی در پی به آن باز می گردد».
جامعه بدوی هیچگاه روی زنجیره علت متمرکز نمی شده است بلکه تنها روی معلول تمرکز می کرده اند و وقوع آن را ناشی از نیروهایی مرموز می دانستند. نیروهایی که در اساطیر می توانست مصداقی داشته باشد یا برای آن مصداقی تراشید. شایگان سپس با تعریف اصطلاحاتی مانند نومن (شی فی نفسه)، لوگوس (قدرت انسجام) یا ماندالا (دایره هستی) و … که اساطیری فلسفی هستند و فهمیدن هریک نیازمند داشتن دانشی از فلسفه رومی و یونانی، عرفان هندی و اشراق بودایی می باشد، داستان را ادامه می دهد.
برخلاف خردگرایی، بینش اساطیری به خاطر ایستادن بر بنیان میت (اسطوره) و انکار علیت رویکردی متفاوت در تحلیل وقایع پیش گرفته است. آنچه بینش اساطیری می بیند ترکیب است نه تجزیه. علیت است که به دنبال تجزیه است، در مقابل اسطوره تمامی را در خود ترکیب می کند. لوگوس به مانند روحی در کالبد هر پدیده ای به دیگر رویداد ها می پیوند و از آن یک کل ماندالا (دایره هستی) می سازد. به همین رو دیدگاه اساطیری نتایج جالبی به دنبال دارد. زمان بر خلاف خردگرایی در آن اخروی نیست بلکه ازلی است. زمان اخروی آرزوهای تاریخی را نقش بر آب می کند (پدید آمدن گرایش نیهیلیسم در غرب به دلیل پی بردن به چنین ماهیتی از زمان است). همین تناقض دیدگاه به یکباره شکافی عظیم در زمان و تاریخ ایجاد می کند. بلافاصله که دید اخروی بودن زمان پدیدار شد «منِ» روان لحظه ای در زمان تجسم پیدا کرد و عینیت یافت. عینیت «من» بلافاصله باعث تجزیه ی ترکیب قدسی لوگوس شد و شکافی تاریخی پدید آورد که منجر به مرگ اساطیر شد. زمان ازلی و متصل به زمان اخروی و دورانی تبدیل شد و اساطیر، افسانه گشتند.
حال اساطیر به تاریخ پیوسته بودند و به عنوان موجودی تاریخی نگریسته می شدند. خاطره ای از نظام اساطیری باقیمانده در اذهان همان چیزی است که شایگان از آن به عنوان خاطره ازلی یاد می کند. حال همه آنچه شایگان می تواند خود را بر بلندای آن ببیند همین خاطره ی ازلی است. خاطره ای که می توان در آن غرق شد و
و روابط نظام اساطیری را در نظام ریاضی امروز واگویی کرد. رابطه ی اشیا و مکان در بینش اساطیری فارغ از اعتبار جداگانه است. فضای اساطیری چون جابلقای سهره وردی فضای مرکب از روح و جسم است. در بینش اساطیری نه نیازی به ناخودآگاه هست و نه به تفکیک آن از خودآگاه زیرا چنان که گفته شد در این بینش همه چیز مرکب می شوند نه تفکیک.
ناخودآگاه شایگان روزی خلق می شود که اساطیر کهن نقش خود را در ذهنیت از دست دادند و تبدیل به افسانه ای خیالی شدند. او با استفاده از ناخودآگاه شناسی یونگ، ناخودآگاه را به دو بعد تقسیم می کند. بعد شخصی که روی بستری عمیق از بعد جمعی قرار دارد و بعد جمعی که به صورت خاطره ازلی از صورت های مثالی اساطیری است. شایگان با این وجود بیان نمی کند که این ناخودآگاه جمعی به فرد دیگری انتقال می یابد. چگونه خاطره مصنوع و جاودانه اساطیر به نسلی تازه از بشر منتقل می شود.
پشتیان فلسفی شایگان هایدگر است. هایدگر اولین کسی بود که اصطلاحات اساطیری و عرفانی یونانی، بودایی و هندی را معنایی فلسفی بخشید و آنها را وارد نظام فلسفی خود کرد. میت (اسطوره) و لوگوس (قدرت انسجام بخشی) در فلسفه هایدگر معنای گسترده ای می یابند و به یکدیگر پیوند می خورند.
************
شایگان هنر و ادب سرزمینش را خالی از امید برای نفس کشیدن در این شهر شلوغ فرهنگی غرب می داند. او به خوبی هنر و ادب سرزمینش را می شناسد و می داند که ریشه های آن در کجا نهفته است. حتی در پرداختن به این موضوع می تواند اسلام را نیز کنار بگذارد و به ریشه های اسطوره ای آن بنگرد. اما شایگان باور می کند که راه نجات همان بازگشت به خود است. راه رجعت به اصالت است.
همانطور که در نوشته قبل نوشته ام تمام این دیدگاه ها فارغ از زمان ارزشی ندارند. چرا که شایگان خود از روزی که چنین مقاله ای نوشته است تا امروز تغییر زیادی داشته است. شایگانی که دیروز اصالت را فراموش شده می دید و می خواست در برابر معارضه جویی فرهنگی غرب با سلاح اصالت به جنگ برود امروز سلاح از کف انداخته و به هویت چهل تکه و سیال ایران افتخار می کند. تفکر یا تذکر اساطیری را کنار گذاشته است و تفکر جهان وطنی برگزیده است.

نویسنده: امیرعلی نصرالله زاده

نوشتن دیدگاه

دسته درباره کتاب بتهای ذهنی و خاطره ازلی

برنامه زمانبندی کتابخوانی غیر داستانی – انسان و ادیان – میشل مالرب

در انتهای جلسه خصوصی بحث و گفتگو پیرامون کتاب «بتهای ذهنی و خاطره ازلی» تصمیم گرفته شد فعلا برنامه مطالعاتی غیر داستانی خود را بر مبحث «اسطوره» متمرکز نمائیم و به پیشنهاد آقای عندلیبی برای ورود به مبحث «اسطوره» کتاب «انسان و ادیان» اثر میشل مالرب (نشر نی) پیشنهاد گردید. برنامه زمانبندی خواندن این کتاب به شرح زیر اعلام میگردد:
کتاب دوم(غیر داستانی): انسان و ادیان
نویسنده: میشل مالرب
ترجمه: مهران توکلی
ناشر: نشر نی
تعداد صفحات : 501 صفحه
تاریخ شروع: 16-10-90
تاریخ اتمام: 16-11-90

موفق باشید

نوشتن دیدگاه

دسته اخبار و برنامه ها

برنامه زمانبندی کتابخورها-کتاب چهارم – برادران کارامازوف (دو جلد)

برنامه زمانبندی دوره یازدهم کتابخوانی گروه کتابخورها به شرح ذیل اعلام میگردد:

کتاب چهارم: برادران کارامازوف
نویسنده: فئودور داستایوفسکی(ترجمه صالح حسینی – نشر ناهید )

تاریخ شروع: 90/09/29 – تاریخ اتمام: 90/11/25
موفق باشید.

پ.ن: جلسه گفتگو و بررسی کتاب «بتهای ذهنی و خاطره ازلی» به همراه تماشای فیلم «سوان عاشق» (برگرفته از رمان در جستجوی زمان از دست رفته) روز جمعه مورخه 06-10-90 به صورت خصوصی در منزل یکی از اعضاء اصلی برگزار خواهد شد.
دوستانی که تمایل به حضور در این جلسه دارند حداکثر تا تاریخ 01-10-90 تمایل خود را از طریق ایمیل کتابخورها اعلام نمایند.
به علت محدودیت جا اولویت با اعضاء اصلی (گروه چهارم) و کسانی ست که در جلسات کتابخورها به طور مستمر حضور به هم می رسانند.

2 دیدگاه

دسته اخبار و برنامه ها

جلسه نقد و بررسی رمان ابله – 25 آذرماه 1390

- در پایان جلسه کتاب بعدی برنامه مطالعاتی کتابخورها «برادران کارامازوف» اثر «فئودور داستایوفسکی» انتخاب گردید. به زودی برنامه زمانبندی خواندن این کتاب از طریق همین وبلاگ اعلام میگردد.

نوشتن دیدگاه

دسته اخبار و برنامه ها

قسمت های زيبايی از کتاب ابله

اين دستگاه، يعنی گيوتين را هم برای همين اختراع کرده اند. ولی من همان وقتی که اين صحنه را ديدم فکری به ذهنم رسيد: از کجا معلوم که عذاب اين مرگ بيشتر نباشد. شايد اين حرف به نظر شما مضحک بيايد. فکر کنيد که دری وری می گويم. ولی کافی است کمی قوه تخيله تان را به کار بيندازيد. آن وقت می بينيد که همين فکر به ذهن شما هم می آيد. يک خرده فکر کنيد، مثلا همين شکنجه را در نظر بگيريد. وقتی کسی را با شکنجه می کشند رنج و درد زخم ها جسمانی است. و اين عذاب جسمانی آدم را از عذاب روحی غافل ميکند، به طوری که تنها عذابی که می کشد از همان زخم هاست تا بميرد. حال آنکه چه بسا درد بزرگ، رنجی که به راستی تحمل ناپذير است از زخم نيست بلکه در اينست که می دانی و به يقين می دانی که يک ساعت ديگر، بعد ده دقيقه ديگر، بعد نيم دقيقه ديگر، بعد همين حالا، در همين آن روحت از تنت جدا می شود و ديگر انسان نيستی و ابدا چون و چرايی ندارد. بزرگ ترين درد همين است که چون و چرايی نداد. در اينست که سرت را می گذاری درست زير تيغ و صدای غژ غژ فرود آمدن آن ر می شنوی و همين ربع ثانيه از همه وحشنتناک تر است. می دانيد، اين حرف ها از خيال پردازی من نيست. خيلی ها همين حرف ها را زده اند. من به اين اعتقاد دارم، به قدری که رک و راست می گويم: مجازات اعدام به گناه آدم کشی، به مراتب وحشتناک تر از خود آدم کشی است. کشته شدن به حکم دادگاه به قدری هولناک است که هيچ تناسبی با کشته شدن به دست تبهکاران ندارد. آن کسی که مثلا شب، در جنگل يا به هر کيفيتی به دست دزدان کشته ميشود تا آخرين لحظه اميدوار است که به طريقی نجات يابد، هيچ حرفی در اين نيست. مواردی بوده است که کسی که سرش را گوش تا گوش می بريده اند هنوز دلش به فکر فرار گرم بوده يا التماس می کرده است که از خونش بگذرند. حال آنکه اينجا همين اميدی که تا آخرين دم دل را گرم می دارد و مرگ را ده برابر آسان تر می کند بی چون و چرا از محکوم گرفته می شود. اينجا حکم صادر شده و همين که حکم است و قطعی است و اجباری ست و هولناک ترين عذاب است و بدتر از آن چيزی نيست. سربازی را در ميدان جنگ جلو توپ بگذاريد و شليک کنيد. او تا آخرين لحظه اميدوار است. ولی حکم قطعی اعدام همین سرباز را برايش بخوانيد، از وحشت نا اميدی ديوانه می شود يا به گريه می افتد. چه کسی گفته است که انسان قادر است چنين عذابی را تحمل کند و ديوانه نشود؟ اين تجاوز ناهنجار و بی حاصل برای چه؟ شايد باش کسی که حکم اعدامش را برايش خوانده باشند و عذابش داده باشند و بعد گفته باشند: ‹برو، گناهت بخشوده شد!› شايد چنين کسی می توانست آنچه کشيده است وصف کند. آنچه مسيح گفته در خصوص همین عذاب و همين وحشت سياه بوده است. نه، انسان را نبايد اين طور شکنجه کرد(صفحات 39 و 40).

سال پيش با شخصی آشنا شدم که ماجرای عجيبی داشت، خيلی عجيب! خاصه به اين علت که اين جور ماجراها خيلی کم برای مردم پيس می آيد. اين شخص يک بار همراه محکومان ديگری به روی سکوی اعدام رفته بود و حکم اعدامش را خوانده بودند. جرمش سياسی بود و قرار بود تيربارانش کنند. بيست دقيقه بعد حکم يک درجه تخفيف مجازاتش را خواندند. ولی خوب، در فاصله ميان قرائت دو حکم، يعنی بيست دقيقه يا دست کم يک ربع ساعت با اين يقين زنده بود که چند دقيقه ديگر به مرگی فوری خواهد مرد. نمی دانيد چقدر دوست داشتم که گاهی، وقتی احساس های آن زمانش را به خاطر می آورد، حرف هايش را بشنوم و بارها از او خواهش کردم که خاطراتش را برايم بازگو کند و او همه احوال خود را با روشنی عجيبی به ياد داشت و می گفت که هرگز جزئيات اين دقايق را فراموش نخواهد کرد. در نوزده بيست قدمی سکويی که محکومان روی آن بودند و تماشاگران و سربازان پای آن ايستاده بودند سه تير در خاک فرو کرده بودند، زيرا شمار محکومان زياد بود. سه نفر اول را به پای ستون ها بردند و به آن ها بستند و روپوش مرگ را که کفن گشاد بلند سفيدی بود به آن ها پوشاندند و کلاه سفيدشان را روی چشمان شان پايين کشيدند تا تفنگ را نبينند. بعد در برابر هر يک از تيرها يک جوخه سرباز صف کشيدند. آشنای من هشتمين نفر بود، يعنی می بايست جزو گروه سوم به پای ستون ها برود. کشيش با صليبش به نزد يک يک آن ها می رفت. آن وقت معلوم شد که بيش از پنج دقيقه ديگر به مرگش نمانده است. می گفت که اين پنج دقيقه در نظرش فرصتی بی نهايت دراز می آمد، ثروتی بی کران بود. به نظرش می آمد که بايد ظرف اين پنج دقيقه چنان به ژرفی زندگی کند که فرصت فکر کردن به لحظه آخر را ندارد، به طوری که حتی کارهايی را که ظرف اين پنج دقيقه می بايست بکند مشخص کرده بود. وقتی را که برای وداع با دوستان همبندش لازم بود حساب کرده و برای آن حدود دو دقيقه گذاشته بود. دو دقيقه ديگر را به اين اختصاص داده بود که برای بار آخر به خود فکر کند و وقت باقی را برای آن، که اطراف خود را سير تماشا کند. خوب به ياد داشت که اين سه کار را خواسته بود بکند و وقت لازم را درست به همين صورت حساب کرده بود. آن روز بيست و هفت سال داشت و جوانی تندرست و نيرومند بود. به ياد می آورد که ضمن وداع با دوستانش از يکی شان سوال بيجايی کرده و حتی با علاقه بسيار منتظر جوابش مانده بود و چون وداعش با دوستانش تمام شد نوبت به دو دقيقه اي رسيد که برای فکر کردن درباره وجود خود منظور کرده بود. از پيش می دانست که چه فکر خواهد کرد. همه اش می خواست هر چه سريع تر و روشن تر برای خود مجسم کند که چه طور می شود که در اين لحظه هست و زنده است و سه دقيقه بعد شخص يا چيز ديگری خواهد شد. اما آخر چه کسی و کجا خواهد بود؟ و می خواست ظرف اين دو دقيقه به اين راز پی ببرد. در آن نزديکی کليسايی بود و گنبد مطلای آن در آفتاب برق می زد. به خاطر داشت که به اين گنبد و به نوری که بر آن منعکس می شد زل زده بود و نمی توانست از پرتو آن چشم بردارد. به نطرش می رسيد که اين اشعه ماهيت آينده اوست و او سه دقيقه ديگر معلوم نبود چه جور با آن ها در خواهد آميخت. اين جهل او و انزجار از اين ابهام وحشت آور بود. ولی می گفت هيچ چيز در اين هنگام برای او تاب رباتر از اين فکر مدام نبود که چه می شد اگر نمی مردم؟ چه می شد اگه زندگی به من باز داده می شد؟ آن وقت اين زندگی برايم بی نهايت می بود و اين بی نهايت مال من می بود! از هر دقيقه آن يک قرن می ساختم و يک لحظه از آن را هدر نمی دادم. حساب هر دقيقه آن را نگه می داشتم تا يکی شان را تلف نکنم. می گفت که اين فکر عاقبت به چنان خشمی مبدل شد که می خواست هر چه زودتر تيربارانش کنند(صفحات 98 تا 100).

بگذار کسی که اين توضيحات من به دستش افتد و حوصله خواندن آن را داشته باشد مرا ديوانه بشمارد، يا حتی دانش آموزی، يا درست تر از همه محکوم به مرگی به حساب آورد که برايش عادی شده است گمان کند که مردم هيچ يک، به استثنای او، قدر زندگی را نمی داند و عادت کرده اند که اين سرمايه را به آسانی به هدر دهند و با کاهلی و غفلت از آن استفاده کنند و در نتيجه همه تا آخرين شان در خور زنده ماندن نيستند. ولی خوب، اعلام می کنم که خواننده توضيحات اشتباه می کند و يقين من هيچ کاری با مرگ حتمی من ندارد. کافی است از آن ها بپرسيد، از يک يک شان بپرسيد، که خوشبختی در چيست؟ اطمينان داشته باشيد که خوشبختی کريستف کلمب زمانی نبود که آمريکا را کشف کرد بلکه زمانی خوشبخت بود که می کوشيد آن را کشف کند. باور کنيد، بالاترين سعادت او شايد سه روز بيش از آن بود که دنيای جديد را کشف کرد، هنگامی که خدمه کشتی اش سرکشی کرده بودند و در نهايت نوميدی می خواستند عقب گرد کنند و به اروپا باز گردند. اينجا صحبت دنيای جديد نيست، حتی اگر قرار بود آنجا مغلوب شود. کريستف کلمب می شود گفت آمريکا را نديده مرد و در حقيقت ندانست کجا را کشف کرده است. اينجا صحبت زندگی است. فقط زندگی. صحبت تلاش در کشف زندگی است و نه در کشف آن، ولی بحث برای چه؟ گمان می کنم که آنچه اينجا می گويم همه به قدری به کلی بافی های بی معنی می ماند که مرا حتما محصلی مبتدی می شمارند که انشايش را درباره طلوع خورشيد می خواند يا می گويند که من شايد گفتنی هايی داشته ام ولی با وجود علاقه ام موفق نشده ام… افکارم را بپرورانم. ولی خوب، اين را هم بگويم که در هر فکر نبوغ نشان يا فکر نو انسانی، يا بگوييم در هر فکر جدی انسانی که در ذهن شما پيدا شود هميشه چيزکی هست که قابل انتقال به غير نيست ولو برای بيان آن کتاب ها بنويسيد، يا سی و پنج سال برای توضيح و القای آن وقت صرف کنيد. هميشه چيزی هست که حاضر نيست از جمجمه شما بيرون آيد و تا آخر ناگفته در ذهن تان باقی می ماند و شما می ميريد و شايد اهم آنچه را در ذهن داريد با خود به گور می بريد. ولی اگر من نتوانسته باشم آنچه را که در اين شش ماه مرا رنج داده است به کمال منتقل کنم دست کم در خواهند يافت که من برای رسيدن به اين يقين واپسين شايد بهای گرانی پرداخته باشم. و اين چيزی است که لازم دانستم، با توجه به بعضی منظورها در اين توضيحات خود بگنجانم(صفحات 631 و 632).

بهترين شتطرنج بازان، تواناترين و تيز هوشترين شان بيش از چند حرکت را نمی تواند از پيش حساب کنند. کار يک شطرنج باز فرانسوی را که می توانست تا ده حرکت خود را پيش بينی کند اعجاز شمرده اند. حال آنکه چه بی شمارند حرکت های ممکن، که ما از آن ها بی اطلاعيم. شما با پاشيدن بذر خود و بذل نيکی به هر شکلی که باشد جزئی از خود را به ديگری می بخشيد و جزئی از ديگری را در خود می پذيريد و اين پيوندی است و عهد اتهادی ميان شما دو نفر و اگر کمی بيشتر دقت کنيد بصيرت های ديگری نصيب تان خواهد شد و کشف های ديگری خواهيد کرد که پاداش تان خواهد بود. کار نيک تا را همچون علمی خواهيد شمرد که تمام زندگی شما را در بر خواهد گرفت و می تواند تمام زندگی تان را پر کند. از سوی ديگر، همه افکار شما، تمامی بذرهايی که افشانده ايد و چه بسا فراموش کرده ايد، بارور می شوند و رشد می کنند و آن که آن را از شما گرفته به ديگری خواهد داد و چه می دانيد که در آينده بشريت چه سهمی خواهيد داشت و اگر اين بصيرت حاصل و عمری که وقف اين کار شده به تعالی بينجامد و عاقبت شما را به مقامی برساند که بتوانيد بذری عظيم بيفشانيد و انديشه ای تابناک برای بشريت باقی بگذاريد، آن وقت…(صفحات 647 و 648).

به نظر من نقاشان معمولا صورت مسيح را، حتی روی صليب يا وقتی مرده است و از صليب پايينش آورده اند، بسيار زيبا رسم می کنند. می کوشند اين زيبايی آسمانی را حتی در عين سخت ترين عزاب جسمانی روی صورت او حفظ کنند. اما در تابلوی راگوژين هيچ اثری از اين زيبايی نبود. تصوير صورت جسد مردی بود که پيش از مصلوب شدن عذابی بی انتها را تحمل کرده است، زخم های بسيار خورده و آزار بسيار ديده است و هنگامی که صليب را بر دوش می کشيده و زير سنگينی آن بر زمين می افتاده از نگهبانان و حتی مردم کتک می خورده و بعد بر صليب ميخ کوب شده و شش ساعت (دست کم به حساب من) روی صليب عذاب کشيده است. درست است که اين تابلو تصوير انسانی است که تازه از صليب پايین آمده، و هنوز گرمی و زندگی زيادی در خود دارد، و سردی و سختی مرگ هنوز بر آن چيره نشده است، به طوری که در چهره مرده اش رنج بسيار پيداست، چنان که گفتی هنوز تلخی آن را احساس می کند (و اين رنج محسوس را نقاش به خوبی نقش کرده است). اما از سوی ديگر صورت از تعدی مرگ کاملا هم در امان نمانده است و طبيعت محض را می نمايد و به راستی جسد آدمی، هر که می خواهد باشد، بعد از تحمل چنين شکنجه ی جسمانی غير از اين نمی بود. من می دانم که کليسای مسيحی تا چند قرن اول بعد از ميلاد بر اين اعتقاد بوده است که رنج مسيح نمادين نبوده بلکه مسيح به راستی از دست دژخيمانش رنج بسيار برده است و بنابر اين تن مصلوبش کاملا تحت قوانين طبيعت بوده است. در اين تابلو چهره مسيح زير ضربه هايی که خورده از شکل افتاده و به وضع وحشتناکی آماس کرده و خونی است، لکه های کبود و سرخس چندش آور است، چشمانش بازمانده و مردمک هايش هر يک به سمتی رفته است. سفيدی چشم های بيش از اندازه گشادمانده اش مثل شيشه ای بی جان برقی مرده دارد. ولی عجيب آن است که وقتی به جسم آدم از زير شکنجه در آمده نگاه می کنی يک سوال خاص و شگفت انگيز پيش می آيد: اگر شاگردان مسيح و آن هايی که بعد ها صاحبان انجيل ها شدند و زن هايی که همراهی اش کرده و پای صليب مانده بودند و همه پارسايانی که به او ايمان داشتند و او را ستايش می کردند جسد او را در اين وضع ديده اند (و او در نظر آن ها البته جز به همين صورت نبوده است) چطور توانسته اند باور کنند که چنين جسدی که از شکنجه اين جور رنج ديده به آسمان رفته است؟ اينجا ناخواسته اين فکر به ذهن می رسد که اگر مرگ چنين وحشتناک است و قوانين طبيعت اين چنين قهار، چطور می توان بر آن ها چيره شد؟ جايی که کسی که وقتی زنده بود بر آن ها تسلط داشت، و طبيعت را مطيع خود کرده بود، کسی که گفت اي دختر برخيز و دختر برخاست، کسی که گفت بيرون بيا و مرده از کفن خارج شد، جايی که چنين کسی نتواند از رنج مرگ در امان بماند، ما چگونه می توانيم بر آن چيره گی يابيم؟ وقتی به اين تابلو نگاه می کنی طبيعت در چشمت به صورت غولی بی رحم و گنگ در می آيد يا گرچه بسيار عجيب می نمايد، درست تر، بسيار درست تر آنست که بگوييم به صورت ماشين عظيم بسيار جديد و بی تميز و گنگ و بی احساسی جلوه می کند که وجودی بزرگ و عزيز و نازنين را، وجودی را که به تمام طبيعت و همه قوانين آن، و به تمام جهان که شايد فقط به منظور ظهور او آفريده شد می ارزيد، چنين وجودی را گرفت و در هم ماليد و بلعيد. اين تابلو انگاری نمايش مفهوم نيروی سياه و گستاخ و بی معنی جاويدانی است که بر همه چيز چيره است و نا خواسته به آدم القا می شود. کسانی که در اطراف اين جسد بوده اند و يکی از آن ها هم در تابلو نمايانده نشده است، بايد آن شب احساس اندوهی جان خراش و آشفتگی بی پايانی کرده باشند، زيرا تمام اميدها و تمامی ايمان خود را يک سر نابود شده می ديدند. لابد با وحشتی بی پايان در دل، از دور آن جسد پراکنده شده اند، گرچه هر يک فکری تابناک در دل داشتند که هرگز از جان شان جدا نمی شد. و اگر اين معلم بزرگ می توانست شب قبل از شهادت اين صورت بعد از مرگ خود را ببيند آيا راضی می شد که مصلوب شود و به اين صورت بميرد؟ اين هم فکری است که با تماشای اين تابلو در ذهن بيننده پيدا می شود(صفحات 652 تا 654).

انتخاب از : مهدی هیرو

نوشتن دیدگاه

دسته گزیده هایی از کتاب ابله -داستایوفسکی

ابله و دیوانگان

بر خلاف شخصيت هاي كتاب جنايت و مكافات كه دست يافتني، قابل لمس و انگاري از جامعه متوسط شهري خودمان هستند شخصيت هاي ابله دور و غير قابل دركند.
جنايت و مكافات در فضاي بيمار گونه اي بوده و ابله پنداري در ديوانه خانه. انگار رستاخيزي برپاست كه ديوانگان به قضاوت هم نشسته اند و چه ديوانگان فيلسوف مسلكي !!! هر يك از بالاترين قشر اجتماع تا پايين ترين آن در مورد هر موضوعي فلسفه خاص خود را دارد وچه فصيحانه هم مي تواند بيان كند .
پرنس كه شايد تجسم پاكي و سادگي باشد غير جذاب ترين شخصين اين كتاب است
فكر مي كنم ويژگي مشترك شخصيت هاي كليدي (سه شخصيت اصلي پرنس، ناستاسيا و آگلايا ) غرورعجيب و منحصر به فرد هر يك است . هرچند شايد دامنه تعريف من در مورد غرور زيادي وسيع باشد..غرور پرنس او را به فروتني ،بزرگ منشي و خود را در مقام پيامابر دانستن مي كشاند .غرور ناستاسيا سعي بر انتقام ،عدم تحمل ناپاكي خود و نابودي خويش دارد و غرور آگلايا او را به تمسخر عشق و تمسخر پرنس و در نهايت تمسخر خود سوق مي دهد .
يكي از جالب ترين صحنه هاي كتاب كه گره گشاي احساسات عجيب و غير قابل درك اين سه است صحنه ايست كه اگلايا يك لحظه ترديد پرنس را در انتخاب خود نمي بخشد و اينكه چه ساده دلسوزي و ترحم بر عشق پيروز مي شود.
شايد معقولترين و قابل درك ترين شخصيتها پراكفا و يوگني پاولويچ باشند. صحنه اي كه پراكفا در منزل پرنس آنچنان آتش گرفته به همه اين ديوانگان مي تازد يا جائي كه در اواخر كتاب يوگني رفتار و كردار پرنس را حلاجي ميكند من يك نفس راحتي كشيدم كه خوب شايد نويسنده هم با من هم نظر باشد .
عجيب ترين موجود اگلاياست .تمسخر پرنس تمسخر پاكي و سادگي است آگلايا خود همچون كودكي ساده است و همچمين گرفتار سادگي چه در پايان كتاب با همه زيبايي و غرور و هوش هنوز سوداي شهسوار بينوا را دارد كه وراي مردم زميني ست و روح پاكش بري از هرگونه منفعت طلبي .
ناستاسيا كه روحش آزرده شده و غرورش جريحه دار او نيز همچون آگلايا گرفتار پاكي اين شهسوار بي نواست انگاري كه آنچنان تباهي و ناپاكي دنيا را فرا گرفته كه روح اين مردمان با مواجه با پاكي عشق يا نفرت يكي را انتخاب مي كند و قدرت اين پاكي در مقايسه با تباهي انقدر كوچك است كه ديگراني را كه با او دلبسته اند با خود به نابودي و حتي قربانگاه مي كشاند.

سودابه كلبادي

نوشتن دیدگاه

دسته درباره کتاب ابله

اطلاعیه برگزاری جلسه عمومی کتابخورها…

با توجه به تعطیلات چند روزه و اینکه بنا بر قرائن و شواهد تعداد کثیری! از دوستان در سفرهای درون مرزی و برون مرزی به سر میبردند جلسه عمومي كتابخورها با یک هفته تاخیر در روز جمعه 25 آذر ماه (احتمالا عصر) برگزار خواهد شد.
موضوع جلسه کتاب «ابله» اثر فئودور داستایوفسکی خواهد بود. کلیه اعضاء کتابخورها که تمایل به شرکت در این جلسه دارند حداکثر تا روز چهارشنبه (23 آذر) فرصت خواهند داشت از طریق ایمیل کتابخورها (ketabkhorha[a]gmail.com) و یا کامنت پای همین نوشته تمایل خود را اعلام نمایند.

- هزینه ثبت نام برای شرکت در این جلسه حدود پنجهزار تومان خواهد بود که این هزینه جهت رزرو جا و پذیرایی از دوستان می باشد.
- آوردن همراه آزاد می باشد اما حتما باید موقع ثبت نام تعداد همراهان خود را ذکر نمائید.
- اطلاعرسانی در مورد این جلسه از طریق پیامک (یا همان اس ام اس خودمان) نیز برای کلیه اعضاء گروههای دوم تا چهارم انجام خواهد گرفت و دوستان میتوانند با پاسخ به ان پیامک تمایل خود را برای شرکت در جلسه اعلام فرمایند.
(اگر عضو کتابخورها هستید و حداکثر تا روز یکشنبه اس ام اس از کتابخورها دریافت نکردید احتمالا شماره شما ثبت نشده است و میتوانید شماره موبایل خود را دوباره برای ما ایمیل نمائید تا برای اطلاعرسانی های بعدی مشکل را مرتفع نمائیم.)

۱ دیدگاه

دسته اخبار و برنامه ها

درباره بتهای ذهنی و خاطره ازلی – قسمت اول

نوشته ام را درباره کتاب دو بخش می کنم. بخش اول نوشته را به بخش اول کتاب شامل مقاله های شایگان قبل از «بینش اساطیری» اختصاص می دهم.

درباره داریوش شایگان و سیر روشنفکری ایران
می توان مشروطه را دوره ای نام برد که لفظ روشنفکر به معنای رایج وارد ادبیات روز ایران شد. دوره ای که تقریبا توافقی همه جانبه بر نحوه ی شکل گیری اش وجود دارد. درست است که نظام سلطانی و استبداد (با لحاظ تفاوت استبداد با دیکتاتوری) مردم را تحریک به اعتراض می کرد اما شکل دادن و افروختن آتش جنبش مشروطه بدست روشنفکرانی صورت گرفت که یا غرب دیده بودند، یا غرب را مطالعه کرده بودند و نهایتا در خود غرب تحصیل می کردند.
تاثیر اندیشه های غربی بر روشنفکر ایرانی در این دوره به کمال مشهود است. اندیشه هایی که البته در اکثر روشنفکران فقط ایجاد نوعی تصویر و یا ایده ابتدایی کردند که با پیروزی مشروطه آسیب های خود را نشان داد. (رجوع شود به تضاد دولت و ملت؛ محمد علی همایون کاتوزیان). بعد از کودتای رضاخان علیه مشروطه و شکست این جنبش برخی به فکر آسیب شناسی ریشه های آن یعنی اندیشه های مدرن غرب افتادند.
در چنین رویکردی با اندیشه های غرب دو سر طیف متعلق به شیفتگان اندیشه غرب و کسانی که معتقد به غرب زدگی بودند تعلق داشت. صادق هدایت نمونه روشنی است از متفکرانی که شیفته تفکر غرب بودند، جلال آل احمد نمونه بارز روشنفکرانی است که به غرب زدگی معتقد بودند. احمد فردید و داریوش شایگانِ متقدم (که متأخرش تومنی صنار با متقدمش توفیر دارد) در میانه این طیف جای دارند.
شایگانِ متقدم متفکر و روشنفکری بود که در مواجهه با اندیشه غرب با تاثیر از آثار هانری کربن رویکرد «معارضه جویی» را برگزید. شایگان در کتاب آسیا در برابر غرب که مهمترین کتابش نیز محسوب می شود به روشنی شیفتگی خود نسبت به فرهنگ سنتی شرق و فلسفه اشراق را نشان می دهد. هر چند در آثار متاخرش در چرخشی چند درجه ای به نوعی تفکر جهان – وطنی را برگزیده که در آن به جای منافع فرهنگی ایران به منافع فرهنگی جهان می اندیشد و از اندیشه های سالهای اولیه فاصله می گیرد.

درباره بخش اول کتاب و اندیشه شایگان
شایگان در اولین مقاله کتاب به ذات تفکر غربی مدرن و آسیب های آن می پردازد. او فلسفه مدرن غرب را زاده ی چندین اندیشه متفاوت می داند. دانش – قدرت (فوکو و بیکن)، انسان گرایی (دکارت)، رد معرفت شناسی (ویل دورانت)، تمایل جنسی (فروید)، اراده قدرت (نیچه و شوپنهاور) و گرایش های تولیدی – تغذیه ای (مارکس و انگلس)
شایگان معتقد است وجود فلسفه مسیحی که از جانب کلیسا تغذیه می شده است و فجایعی (نمونه بارزش انکیزیسیون) که این اندیشه باعث آن بوده است منجر به شکل گیری تفکر جدیدی در غرب می شود. برای مثال می توانم به بعضی از این اندیشه ها اشاره کوچکی بکنم (همه اش در توان من نیست!)

 1-دانش- قدرت بیکن و اخیرا فوکو بدان می پردازد که دانش لزوما از جانب قدرت تولید می شود و در دست داشتن آن دلیل قدرت. برای درک بهتر اندیشه ای که از آن با عنوان دانش قدرت نام برده می شود مثالی از فوکو می زنم. فوکو می پرسد دانشی که درباره مردان تولید می شود بیشتر است یا دانشی که درباره زنان تولید می شود؟ دانش تولیدی درباره سیاه پوستان و سفید پوستان چطور؟ فوکو با استناد به آمار تولید دانش را ابزاری در دست قدرت می داند.
2- رد معرفت شناسی البته توسط فیلسوفان زیادی انجام شده است. اما یکی از آسان ترین راه های فهم این اندیشه مراجعه به مقدمه کتاب لذات فلسفه ویل دورانت است. ویل دورانت در جمله ای عصاره ی اندیشه اش را بیان می کند. آیا تابحال معرفت شناسی (به تعبیری عصاره فلسفه شرق) آجری رو آجر گذاشته است؟ او رویکرد معرفت شناسی را هزارتویی بی فایده و سردرگم می داند و فلسفه را خلاصه در فلسفه کاربری می داند.
3- گرایش های تولیدی – تغذیه ای. ظهور مارکس و کتاب سرمایه انقلابی در تفکر غرب بود. مارکس با یک دید کاملا کاربردی انسان را از یک موجود الهی به ابزاری تولیدی کاهش داد. تولید که رابطه آن با قدرت مشخص است جوهره ی انسان نزد مارکس را می سازد. رویکرد مارکسیستی به مسائل فلسفی آنان را بسیار کاربردی و علمی می سازد و این باعث شده امروزه که همه گمان بر منسوخ شدن اندیشه مارکسیستی می برند جدید ترین مکاتب فکری (نمونه اش مکتب فرانکفورت) حتی در حوزه ادبیات و سینما از رویکرد مارکس استفاده می کنند.

مقاله اول: معارضه جویی معاصر و هویت فرهنگی
در این مقاله شایگان به تضاد تفکر غربی و تفکر شرقی (آسیایی) می پردازد. او معتقد است هژمونی سیاسی-اجتماعی-تکنولوژیکی غرب، شرق را ناگزیر در مقابل با آن قرار می دهد. برخورد تمدنها نظریه مدرن جورج سوروس که این امر را واگویی می کند امری محتوم است. حتی تغییر کوچکی که به نظر خاتمی لازم می آید یعنی گفتگوی تمدنها چندان موثر نیست. در واقع می توان گفت که گفت و گویی شکل نمی گیرد بلکه فرهنگ ضعیف شرق (چرا؟) در تفکر غربی انحلال می یابد.
من البته مخالف بیان شایگان هستم و البته تفکر غربی را زاده ی اندیشه های یاد شده ی شایگان نمی دانم. می توانم برای دفاع از خودم شایگان را متهم به این کنم که او هیچگاه در کتاب به نحوه شکل گیری اندیشه شرق نمی پردازد که اگر می پرداخت شاید تفاوتی ایجاد شد. می خواهم به تفاوت کوچکی اشاره کنم. در مقابل غرب در شرق نظام فئودالیته در دوره های تاریخی همزمان (و بعضا در مورد ایران در هیچ دوره ای) شکل نگرفته است. فئودالیته و ویژگی هایش و نوع آریستوکراسی حاکم بر آن تاثیر روشنی بر اندیشه دارند. استقلال نسبی از وضعیت حکومت غرب را کم کم از تقدیر گرایی رهاند. تقدیر گرایی در هر دو بعد سیاسی و فلسفی نتایجی دارد. در بعد سیاسی به تفاوت نظام های غرب و شرق در استبداد شرقی و دیکتاتوری غربی و در بعد فلسفی به اشراق آسیایی و فلسفه علمی غرب  می انجامد.

مقاله دوم: بت های ذهنی و خاطره ی ازلی
در مقاله بتهای ذهنی و خاطره های ازلی شایگان بعد از روشن کردن مفاهیم بتهای ذهنی و خاطره های ازلی به نحوه برخورد تفکر غرب با این دو مقوله می پردازد. او ما به ازای بت های ذهنی را در خاطره های قومی کهن می داند و غرب را متهم به خاطره زدایی می کند. به نوعی می توانم مثال هایی مخالف رویکرد شایگان بزنم. تبارشناسی که روشی تحقیقی ساخته پرداخته غرب است دقیقا با بررسی تاریخی و قومی به استدلال می پردازد (نمونه : مراقبت و تنبیه نوشته فوکو). شایگان بت شکنی ذهنی را ناشی از روش های نوین تحقیق می داند که بر تجربه متکی اند و چون حقیقت را تقلیل به یکی از سوائق نفسانی داده است پس به صورت بتهایی جدید و متخاصم با هم می انجامد.
او ظهور نیهیلیسم را ناشی از همین بت های متخاصم می داند و چون نیهیلیسم را اندیشه ای ناروا می پندارد پس نتیجه می گیرد که بتهای نوین و در تضاد با هم سردرگمی فرهنگی پدید می آورد. من مخالف این نظر شایگان نیستم اما توجهم را به واکنش غرب در برابر این مورد معطوف می کنم. به باور من ظهور تفکر پست مدرن نوعی واکنش به این نقطه نظر شایگان است. پست مدرنیسم که هرگونه چارچوب پیش ساخته ای را پس می زند در نظر من برای رهایی ازین گرفتاری ها ساخته شده است. همچنین نظریه قیاس ناپذیری پارادایم ها و اعتقاد به نقد یک جریان توسط یک مکتب فکری دیگر و نه خود آن را پاسخ غرب به این مورد می دانم.
اعتقاد شایگان به وجود خاطره ازلی در انسان در تضاد با تفکر علمی غرب است. شایگان علت رویکرد خاطره زدای غرب را در رد معرفت شناسی می داند. غرب طبیعت را از وجودی مقدس تفریق کرده است و آن را به روابط علت و معلولی تبدیل کرده است. در نتیجه تضاد فلسفه غرب و دین امری ناگزیر است. نکته ای که شایگان به خوبی از آن آگاه است انطباق فلسفه شرق با دین است که ریشه در وجود خاطره های ازلی در شرق دارد. (صرف نظر از وجود یا عدم وجود چنین خاطره هایی!)

مقاله سوم: تفکر هندی و علم غربی
به عقدیه شایگان فلسفه هندی با یک تفاوت کوچک با دیگر فلسفه های شرقی از تضادی که غرب دچارش بود در امان ماند. شایگان (با توجه به برداشت من به طور ضمنی) تضاد فلسفه غرب با دین را نقطه ای تاریک در آن می داند. فلسفه هندی و آیین هند به دلیل سازگاری در ریشه ی آن یعنی «رستگاری» انسان دچار تضاد فلسفه و دین نگشت. تفکر غربی نه با رد وجود بعد روحانی بلکه با قائل شدن تضاد بین بعد روحانی و جسمی یا با ایده آلیسم و یا به ماتریالیسم می انجامد. در نظر کانت شناخت ما از اشیاء مقدم بر خود اشیاء است. نتیجه این رویکرد پرداختن همزمان به شیئیت و ذهنیت است. بنابرین انسان در چنین بعدی رابط بین طبیعت یعنی شئ تجربی با خدا یعنی شئ ذهنی است.
انتقادی که می توان به شایگان وارد کنم در رویکردش نسبت به علم غربی است. او برای اثبات وجود جوهری به نام روح از شیوه کانت بهره می برد. در صورتی که فیلسوفان لاادری بالاخص برتراند راسل خود را ندانم گرا می دانند. من شخصا بلحاظ فلسفی نمی توانم از ندانم گرایی دفاع کنم یا به آن حمله کنم. اما آن را اندیشه ای می یابم که شایگان شاید به عمد به آن نپرداخته است. یک مثال معروف در این باره مثال قوری چای آسمانی برتراند راسل است که در ویکیپدیای فارسی در دسترس است.

مقاله چهارم: تصویر یک جهان یا بحثی درباره هنر ایران
شایگان هنر شرقی و به طور مخصوص هنر ایرانی را مظهر عالم هستی می داند. آن را تجلی حضور خاطره ازلی و به قول سهره وردی صور معلق در هنرمند می داند. به شخصه تحلیل او از مینیاتور ایرانی برای من فوق العاده جالب بود. شایگان درباره مینیاتور می گوید: مینیاتور که یک هنر مانوی است، بیشتر هنر جذبه و افسون است تا هنر عقل و ادراک. هنر ضیافت نور و رنگ است تا هنر شئ و هندسه (بهترین تعبیر برای عدم وجود پرسپکتیو در مینیاتور). همچنین شایگان اشکال مینیاتور را فارغ از پس زمینه اثر می داند. درست مانند طرح های قالی ایرانی که گویی اسلیمی ها در فضایی معلق و در حرکتند.
اما شایگان درباره هنر غرب کمی به بیراهه می رود. او داستایوفسکی، پروست، کافکا و جویس را در کنار هم در حرکتی نیهیلیستی از طریق آشفتگی و پریشانی و هجوم نیروهای تاریک ناخودآگاه می بیند. به عقیده او ما ناظر به تجزیه شخصیت انسانی هستیم. رویکرد تجزیه در مقابل ترکیب درواقع همان تضاد فلسفه شرق و غرب است. شرق به وجودی نیروی مرموز (بهر تعبیری) در ترکیب اجزا اعتقاد دارد، در مقابل تفکر غربی قائل به تجزیه اشیا و کشف رابطه ای علت و معلولی میان آنها می گردد.
حداقل درباره داستایوفسکی مطمئنم که شایگان در تفسیر هنرش راه به خطا پیموده است. پنداشتن داستایوفسکی تحت سایه نیهیلیسم با وجودی که او آثارش را دقیقا به نیت مبارزه با نیهیلیسم نوشته است چندان کار هوشمندانه ای نیست. در واقع می توان داستایوفسکی را با عقیده شایگان یک ایده آل گرا دانست تا یک نیست گرا.
شایگان به درستی اشاره می کند که هنر ایران کلیدی دارد که بر مبنای بینش شاعرانه – سنتی – اساطیری شکل گرفته است. شایگان دور شدن ازین کلید و دست انداختن در قالب های غربی را به معنی از دست دادن یکپارچگی فرهنگی می داند. اینجا دقیقا جایی است که شایگان متقدم با شایگان متاخر تفاوت پیدا می کند. شایگان امروزه یکی از خصایل نیک فرهنگی ایران را هویت چل تکه و سیالیت فرهنگی می داند. رویکردی که به شدت پست مدرنیسمی است و در تقابل با حفظ و شیفتگی به سنت و اساطیر قرار می گیرد.
بعلاوه شایگان رابطه بین فرم و محتوا را نادیده می گیرد. فرم فقط قالبی نیست که بتوان هر محتوایی را در آن ریخت، بلکه فرم قالبی است که توسط محتوا شکل می گیرد و محتواست که پیچ و خم آن را مشخص می کند. فرم های غربی مدرن به مدد اندیشه مدرن و نیاز های ظرفی آن شکل گرفته اند و دوری ازین فرم ها باعث نارسایی در رساندن مفاهیم مدرن می شود.
در پایان این مقاله شایگان حذف خدا توسط نیچه را با عبارت «خدا مرده است» زمان عسرت می نامد. زمانی که شروع تجربه ای تازه است و منجر به بروز خلاقیت می شود. زمانی که می تواند مورد استفاده هنرمند ایرانی قرار گیرد تا نه تصنعی و نه تقلیدی بلکه بازآفریننده به خاطره ی ازلی رجوع کند و در گفتگو با غرب اثری نوین تولید کند. به نظر من اصرار شایگان بر تولید اثری هنری بر مبنای کلید هنر ایران به تولید هنر نمی انجامد و نهایتا آنچه می آفریند بازتولیدی است که البته بی اهمیت نیست اما … .
(نویسنده: امیر نصراله زاده)

نوشتن دیدگاه

دسته درباره کتاب بتهای ذهنی و خاطره ازلی

شهسوار بینوا

در رمان ابله چیزی ذهنم را مشغول کرده ، اینکه انگار قهرمان داستان چیزی فراتر از یک انسان یا به قول نیچه یک ابر انسان است…انگار از قوانین انسانی دست شسته… عکس ناستاسیافیلیپونا را که دید ظاهرا از تصویر خوشش آمد…می¬توانست مثل مرد¬هایی باشد که برای چند شب با او می¬ماندند… چرا از روی دلسوزی به سمتش رفت؟چراعلی رغم اعترافات ناستاسیافیلیپونا می خواست با او ازدواج کند؟واقعا برای اینکه نجاتش دهد می¬خواست با او ازدواج کند یا نه خودش هم مثل همان مردهاست فقط ظاهر قضیه را تغییر داده؟ نمی¬دانم…هنوز برایم جای سوال است:آیا پرنس فراتر از یک انسان است؟یا نه بر عکس از آنهایی است که همرنگ جماعت می¬شود؟اینها سوالاتی است که از اول در ذهنم می¬آیند و می¬روند. فرصتش را نیافته بودم که برایش چیزی بنویسم. داشتم قسمتی از کتاب را می¬خواندم نمی¬دانم چرا احساس کردم داستایفسکی با این پاراگراف می¬خواهد جواب این سوالات را بدهد….
«احترام بسیار عمیق برای آن است که در این شعر مردی به روشنی وصف شده است که اولا آرمانی دارد و ثانیا همین که ـرمانی برای خود شناخت به آن اعتقاد دارد و وقتی اعتقاد داشت در آن همه چیز خود را فدا می کند.این جور چیزها در روزگار ما کمتر پیدا می¬شود.در این شعر گفته نشده است که آرمان»شهسوار بینوا چه بوده،ولی پیداست که صورتی نورانی بوده است،»نمونه¬ی زیبایی ناب»و این شهسوار دلباخته به جای شال تسبیحی به گردن می¬بسته است.البته شعار مرموز و نامشخصی هم هست و آن حروف آ.ن.ب است که روی سپر خود نوشته بوده…..در همه حال پیدا بوده که این شهسوار بینوا دیگر کاری نداشت به اینکه بانویی که دلش را تسخیر کرده بود که بود و کردارش چه بود.همین کافی بود که او این بانو را برگزیده بود و به زیبایی پاک و نابش ایمان داشت و تا پایان عمر او را ستایش می-کرد.فضیلت شهسوار در آن است که اگر دلدارش دزد یا تبهکار نیز از آب در آید او همچنان خود را مکلف می¬داند که اعتقادش را به او حفظ کند و در دفاع از زیبایی پاک او بجنگد.شاعر ظاهرا خواسته مفهوم عظیم عشق افلاطونی و پهلوانی شهسوار قرون وسطایی والامنش و پاک دلی را یکجا در صورتی خارق العاده بگنجاند.خوب البته این¬ها در عالم واقعیت وجود ندارد و تصوری آرمانی است این احساس در شهسوار بینوا تا واپسین پایه متعالی شده و به آخرین حد پارسایی رسیده است»
ابله،داستایفسکی،حبیبی،سروش،نشر چشمه،1389،تهران
با این حساب آیا باید پرنس را یک ابر انسان به حساب آورد؟
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
با احترام
الهام داودی

۱ دیدگاه

دسته درباره کتاب ابله