نوشتن از كتاب بتهاي ذهني و خاطره ازلي كار آساني نيست همچنانكه خواندن آن. چه از ابتداي امر دريافت كليات آنچه هدف غايي نويسنده است ساده مي نمايد اما درك جزئيات منوط به دانستن نكات و شناختن افراد بسيار و ديدگاههاي آنهاست. با اينهمه هرچند كه شايد شايگان نيز بعضي از گفته هاي پيشين خود را قبول نداشته باشد اما كتاب ذهن را به چالش مي كشاند كه بينديشد … كه بينديشيم » چرا شكاف بين روح و جسم در بطن فرهنگ غربي بوده است؟» خاطره ازلي ما چيست؟ وشايد فكر كنيم حال كه مذهب كه در ما ريشه دوانده و بخشي از بتهاي ذهني ما زاييده آن است، آرام آرام از ذهن و زندگي ما كنار ميرود چه چيز جاي آن را ميگيرد؟ آيا اصولا جاي خالي ايجاد ميشود كه بايد پُرش كرد؟ دراين دوران كه به سوي دهكده جهاني پيش ميرويم، بايد معارضه اي را تعريف كرد؟ » كه در چيره گشتن بر هر معارضه اي برابري نيروهاي موثر و تجانس ساختماني ايده هاي عامل در كشمكش، وسيله اي براي زايش نو، بازسازي خود و ايجاد نيروهاي نو خواهد شد.»
چند جمله از كتاب
-اگر آن روح فياضي را كه محرك هنر است و آن روان خلاقي را كه هنر پرورده آن است وآن دل خرمي را كه هنر در آن مي شكفد درنيابيم، هنر هيچ ملتي را نفهميده ايم.
-صورت ازلي : تصوير نخستين : همان رشته نامرئي ست كه خاطره قومي ما را تشكيل ميدهد
-با آغاز عصر «كولونياليسم»و استعمار منظم كشورهايي كه مقهور سيطره تكنيك مغرب زمين اند، مسلم گشت كه اين جريان تاريخي، بازناگشتني ست و سوائقي كه اين جريان را پيش ميرانند بيشتر تابع نظام سودجويي اند تا تعاطي معنوي تمدنها. از اين زمان به بعد چنين تاريخي كه ديگر جهاني شده ضرورتا از آن ما نيز مي گردد اما نه از اين رو كه ما در ايجاد آن سهيم بوده ايم بلكه چون هيچ چيز ما را در برابر تجاوز آن حفظ نمي كند.
-از امروز به فردا نمي توان روح يك قوم را تغيير داد. و ما چه بخواهيم و چه نخواهيم چيزي از آنچه انسانيت انسان را پندار مسلمانان، هندوها، يا ژاپني ها كه در ميان آسيائيها از همه غربي تر شده اند، ميسازد در كنه ذهنمان باقي خواهد ماند.
اين بقايا غالبا از اعماق بيرون مي آيند، عرض اندام مي كنند، واكنشهاي ما را متعين مي سازند، در فكر ما اثر مي كنند و روال عاطفي ما را در جهتي سوق مي دهند و درست در همين حوزه عاطفي است كه ما همان هستيم كه بوده ايم.
-هنر شرقي همواره در سنت خود باقي مانده است. غرض از هنر سنتي آن خاطره جاوداني است كه ساختمانهاي ذهني و مالا آن كل سازنده نظام فرهنگي ما را حفظ مي كند. هنرمندان ما قرنهاست كه همان نقش ها و همان الگوها را كه به تجربه و زيست معنوي شان غني شده اند مكرر ميسازند. منظور هنرمندان ما نه ابداع انفرادي و تغيير، بلكه وفاداري به روح و خاطره قومي ست.
جنبه ديگري از بروز اين وفاداري همانا محو فرد در كلي است كه فرد را در خود مستحيل ميسازد. همين است كه پرده گمنامي آفريده هاي هنر آسيايي را مي پوشاند و تجربه معنوي كلي انسان چنين اهميت نزد ما مي يابد. زيرا فقط كساني كه متذكر هستند به اين خاطره راه دارند و فقط كساني ميتوانند متذكر باشند كه محجوب نمي مانند. محجوب نماندن يعني راه بردن به اسرار و هر رهبردي حكم گشودن جهاني ست كه در درون هنرمند نيز هست. جهان گشايي به اين معناي خاص، ناشي از ديد هنرمند از حقيقت است. حقيقتي كه نه به صورت شيئيت اشيا- دايره، مكعب يا حجمهايي كه بدست آدمي منجمد گشته است- جلوه ميكند، بلكه حقيقتي كه در گنبد فيروزه اي حاشيه كويري مي درخشد، يا در خلوت يك آبشار چيني حكمفرماست، يا در لبخندي كه بر لبان يك «بوداي ساتوا» نقش مي بندد تجلي مي كند.
براي من جالب بود :
رنسانس كارولنژي:
رنسانسي كه در قرن نهم در اروپا اتفاق افتاد
وضعیت الهیات مسیحی در ابتدای قرون وسطی
پنج قرن ابتدای قرون وسطی، (از قرن پنجم تا دهم )، «قرون تاریک» نامیده می شود. نویسنده ای مسیحی وضعیت الهیات را در این دوره چنین توصیف می کند: برای کلیسای غرب، نخستین نیمه قرون وسطی، یعنی تا سال 1000 م، به درستی قرون تاریک نامیده می شود. در پایان قرن چهارم، نیه غربی امپراطوری روم زیر امواج هجوم بربرها قرار گرفت و در سال 410 م، آنچه تصور ناپذیر می نمود، به وقوع پیوست و شهر رم به تصرف اقوام بربرها در آمد. در سال 476 آخرین امپراطور امپراطوری غرب، به دست یک پادشاه گوت از تخت به زیر کشیده شد و بدین سان، موجودیت امپراطوری غربی عملا پایان یافت. غرب سالیان سال در معرض حمله های ملل و اقوام گوناگون قرار داشت. از اسپانیا، مسلمانان در حال پیشروی بودند. از شمال، اسکاندیناوی ها در حال سرازیر شدن به سوی جنوب بودند. و در نقاط گوناگون نیز اقوام مختلف بربر، اروپا را عرصه تاخت و تاز خود کردند. این دوران، دوران آشوب و هرج و مرج بود که تمدن غرب را در آستانه نابودی قرار داده بود.
میراث گذشته در معرض نابود شدن قرار داشت. برای مثال، تمام اطلاعاتی که از فلسفه در دست بود، عمدتا به آثاربوئتیوس محدود می شد. کلیساها و خصوصا دیرها، هر چند به شکل محدود، تنها امکان فراگیری و حفظ دانش را به وجود آورده بودند و اوین دیرها اغلب، جزایر ثبات در اقیانوس هرج و مرح آن زمان بودند. در زمان پیروی ها و موفقیت های شارلمانی، که در سال 800 تاجگذاری کرد، دوران کوتاه آرامش حکمفرما شد. وی امپراطوری متحد و با ثباتی به وجود آورد که در آن مجددا فرصت شکوفایی تمدن و کسب دانش به دست آمد. در این دوران که عصر رنسانس کارولنژی نامیده می شود، برای مدت زمانی کوتاه کسب علم و دانش رونق گرفت.
اطلاعات بيشتر: تاريخ فلسفه جلد دوم و سوم ؛فلسفه قرون وسطا و اواخر قرون وسطا و دوره رنسانس ؛ فردريك چارلز كاپلستون ؛ابراهيم دادجو
ناشر: علمي و فرهنگي چاپ اول: 1388
فلسفه در مسیحیت باستان، کریستوفر استید، ترجمه: عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، مرکز مطالعات و تحقیقات ادیان و مذاهب و مرکز بین المللی گفتگوی تمدن ها، چاپ اول، 1380
مایستر اکهارت
(۱۲۶۰-۱۳۲۷ میلادی) دینشناس، فیلسوف، عارف، شاعر و خطیب آلمانیتبار بود. او در نزدیکی شهر گوتا در ایالت تورینگن کشور آلمان زاده شد. گفتهاند که مایستر اکهارت در زبان آلمانی همان تاثیری را داشتهاست که دانته در زبان ایتالیایی داشته، چنان که باعث شکوفایی آن زبان گشتهاست. اکهارت در صومعهای متعلق به فرقه دومینیکن آموزشهای اساسی را طی کرده و سپس در شهرهای مختلف به کسب علم و دانش پرداختهاست. مایستر اکهارت همچنین به تعلیم الهیات مسیحی در شهرهای مختلف آلمان میپرداخت. در همین مدت، کلیسا او را کفر و زندقه محکوم میکند (ويكي پديا)
سانسور کلیسایی باعث شد که آثار او انتشار وسیع پیدا نکنند. حتا به نظر میرسد که کسی مثل مارتین لوتر او را نمیشناخته است. در قرنهای هجدهم و نوزدهم است که علاقه به مایستر اکهارت بالا میگیرد و کوششهایی برای جمعآوری مجموعهی آثار او آغاز میشود. مجموعهی آثار مایستر اکهارت سرانجام در قرن بیستم چاپ میشود.
از مجموعه سخنان او آمده است:
من به تازگی در این باره اندیشیدهام که آیا میخواهم از خدا چیزی را قبول یا تمنا کنم. در این مورد مایلم بسیار تأمل ورزم، زیرا آنجایی که من کسی هستم که از خدا چیزی را دریافت میکند، فروترو پستتر از او ایستادهام، همچون یک خدمتگزار یا بنده؛ و او خود با عطایش همچون یک سرور است.
در زندگی جاودان نبایستی چنین [رابطهای میان ما] باشد.
این تصور برابری و همگوهری با خدا و کوشش برای درکی از مراتب هستی که برگرفته از اختلاف در مراتب جامعهی انسانی نباشد، در سدههای میانه در اروپا با واکنشی از طر ف کلیسا مواجه میشد که شبیه آن را در قلمرو سلطهی اسلام از تکفیر منصور حلاج به خاطر گفتن «انا الحق» میشناسیم.
اتوپیسم
آرمانشهر خواهی/ عشق و علاقه به ایجاد یک نظم سیاسی و اجتماعی آرمانی / افلاطون را پایه گذار این مکتب شناخته اند/
راسيوناليست
به اصالت عقل يا عقلگرايي ترجمه ميشود
اسپینوزا
با شیوه قیاس هندسی اثبات کرد که تنها یک جوهر ،خدا وجود دارد و هر موجود دیگر حالتی از ان است.فکر و بعد یا ذهن و بدن هر دو حالت یک چیزند.
هستیگرایی یا اگزیستانسیالیسم (به انگلیسی: Existentialism) جریانی فلسفی و ادبی است که پایه آن بر آزادی فردی، مسئولیت و نیز نسبیتگرایی است. از دیدگاه اگزیستانسیالیستی، هر انسان، وجودی یگانهاست که خودش روشن کننده سرنوشت خویش است.
اگزیستانسیالیسم یک بینیش و دکترین فلسفی است که در قرون نوزده و بیست ، در اروپای غربی مطرح گردید و بر اصالت و جود و هستی انسان تاکید کرد. بر اساس بینیش اگزیستانسیالیستی ، انسان نخست بوجود آمد (اصالت و جود) ، پس از آن واجد ماهیت گردید این ماهیات او را از وجود اصلی اش دور ساخت. پس اگر انسان بتواند خود را از قید و بندهای ماهیات آزاد سازد و خود ، خودش را بسازد، آنگاه وارسته شده و صاحب مسئولیت می گردد.
تائوئیسم
فلسفه تائو روش فکری منسوب به لائوتزه فیلسوف چینی که مبتنی است بر اداره مملکت بدون وجود دولت و بدون اعمال فرمها و اشکال خاص حکومت. این اعتقاد اکنون ۲۵۰۰ ساله است و ریشه آن به کشور چین باز میگردد.
تائوئیستها اعتقاد دارند که«تفکر فقط در مباحث بکار میرود و بیارزش است. تفکر قبل از هر سودی دارای زیان است. آنها اعتقاد دارند که برای راه درست زندگی باید عقل را طرد کرد. به همین دلیل آن را حقیر دانسته و میگویند»انسان باید به سادگی و گوشهگیری و غرق شدن در طبیعت بپردازد».
فرانسیس بیکن
(۲۶ ژانویه ۱۵۶۱- ۹ آوریل ۱۶۲۶) سیاستمدار و فیلسوف انگلیسی بود. بسیاری وی را محور اصلی تحول فکری در قرون وسطی میدانند تا جایی که او را از بانیانانقلاب علمی میشمارند و پایان سلطه کلیسا بر تفکر را به اندیشههای او نسبت میدهند.
منبع : ويل دورانت – تاريخ فلسفه
مينا جعفري
